تبليغاتX
نظــــــــــری ندارم...

نظــــــــــری ندارم...

تنها بلاگي معتقد است نظرات شما براي خودتان محترم است،نه براي ما

تنهایی

سلام بچه ها

من هم امروز به جمع ادمای تنها پیوستم . جوری تنها که حتا یک نفر هم نیست که با اون درد و دل کنم ادمای تنها می دونن که من چی می گم . می دونید وقتی قرار که تنها بشی هر کاری هم که بکنی بازم تنها می شی . خیلی سخته که به خاطره بدی و پستی ادمای دیگه تو رو ببرن زیر سوال یا به تو اطمینان نکنن . خیلی سخته  خیلی خیلی سخته حرفات و باور نکنن به خاطر اینکه ادمای بد و پست با بدیاشون اعتماد و کشتن و از بین بردن   امیدوارم که هیچ وقت این مسئله برای هیچ کس پیش نیاد

راستش اصلا نمی دونم دارم چی می نویسم فقط می خوام اگه شده یک خط بنویسم تا یکم سبک بشم اینجوری نمیدونم کی ولی خلاصه یکی که من هم نمی شناسمش حرفم و گوش می کنه   

مواظب خودتون باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

 

 

انتقام از تو گرفتن کار من نیست کار عشق


 

موندن و سوختن و ساختن همه یادگار عشق

 




 

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

سلام مهرداد جان اگه می شه بی زحمت شماره تماست و به من بده یا ایمیلت و بده که من شمارم و برات میل کنم .

ممنون

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سجاد 

سلام

خوبید بچه ها ؟ امیدوارم که همه خوب باشید .

راستش خواستم بگم که منم با مهرداد موافقم . کاش می شد یک محیطی و فراهم کنیم که بتونیم مشکلاتمون و بگیم و اگه شد با راهنمایی بقیه حلش کنیم یا حداقل یک گوشه شنوا برای شنیدن مشکلات دوستامون باشیم .

به نظر من این اتفاق در صورتی رخ میده که خودمون بخواهیم .......

مهسا خانوم کاش مشکلت و با ما بچه های گروه در میون می ذاشتی و ما رو به عنوان برادر بزرگتر خودت می دونستی .راستش بهت حق می دم که به هر کسی اعتماد نکنی ولی کاش این گروه و جو حاکم بر اون و قابل اطمینان می دونستی و مشکلت و می گفتی . دعا می کنم که هنوز به این وبلاگ سر بزنی .................

ما بچه های گروه هیچ کدوم دوست نداریم کسی از بچه های گروه زبونم لال بلایی سرش بیاد

راستی بچه ها اگه می بینید من کامنت نمی زارم برای اینه که هم می خوام فعالیتم تو وبلاگ بیشتر بشه و وبلاگ رونق بگیره و اینکه کامپیوترم مشکل داره و نمی تونم کامنت بذارم . مهرداد جان بی زحمت این و تو کامنتات به بقیه بچه ها هم بگو .............. ممنون 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

مهسا...

فکر کنم من يکي از آخرين افرادي بودم که عضو گروه شدم.خيلي دوست داشتم رابطه ي اعضاي گروه نزديکتر بشه. وقتي ديدم با پروژۀ وبلاگ استقبال نشد خيلي بهم برخورد،يه جورايي سرد شدم.افکار بزرگتري هم توي سرم بود، ولي حيف که عملي نشد ...

 

من همه ي شما رو امين حرفام ميدونستم،براي همين درد دل کردم،مرسي که شنيديد.ولي مهسا به ما اعتماد نداشت و از مشکلاتش نگفت،شايد هر کدوم از ما ميتونست  يه قسمتي از مشکلات "خواهر کوچيکمون" رو حل کنه.

 

اگه اين متن رو ميخووني،از طرف همه ي بچه ها ميگم:

ما دوست نداريم ما رو به خدا بسپاري...

 

باور کن، باور کن، باور کن...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 3 قبل از ظهر  توسط  

سلام

فقط خواستم به مهسا خانم که تو کامنت آخرش گفته بود که قصد داره خود کشی کنه بگم که اگه هنوز این کار و نکردی و این وبلاگ و می خونی بگم که خود کشی کار ادمای ضعیف . این کار فرار از مشکلات و هیچ مشکلی و حل نمی کنه .

می دونید ما ادما فکر می کنیم با مردن راحت میشیم . فکر می کنیم همه مشکلات حل می شه . فکر می کنیم همه چیز تمام می شه . واقعا چرا اینجوری فکر می کنیم ؟ چرا ؟  یعنی اینقدر مسئله مرگ برای ما حل شده ؟ یعنی اینقدر از خودمون و کارایی که کردیم مطمئن هستیم ؟

مرگ خودش یک شروع .

حالا اگه مرگ یک خودکشی باشه که خودش بزرگترین گناه .....

وقتی ما نمی تونیم از پس مشکلات این دنیای خودمون بر بیایم یعنی می تونیم مطمئن بگیم که کارامون برای اون دنیا همش درسته ..........

 اگه این تصمیم و گرفتی بدون که ادم ضعیفی هستی و بهتر خیلی جددی فکر کنی هم در مورد تصمیمت و هم در مورد خودت . زندگی با همه مشکلاتش زیباست . همین مشکلات که باعث میشه تا زیبایی های زندگی جلوه کنه .

این جور موقع ها بهترین پناهگاه خداست . فقط خدا

موفق باشید دوستان..........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

ميدونم اين شعر مال 30 سال پيشه،ولي باور کنيد 30 سال که هيچي،3000 سال پيش هم عدالت خدا مخصوص اعيان و نور چشمي ها بوده ،نه واسه ما بدبخت و بيچاره ها...

 

خدای آسمونها،خدای کهکشونها
برس به داد دل عاشق ما جوونها

دَستا بیگانه،قلبا تو خالی،حرفا دروغ،عشقا پوشالی
دوست دارم ها،فقط یه حرفه،عمرش قد یه گوله برفه

خدای آسمونها
،
خدای کهکشونها
برس به داد دل عاشق ما جوونها

هر کسی توی دنیا صب که شد به شوق یه عشقی از خواب پا میشه
اما عشقی که امروز تا فردا،تو قلبا بمونه،پیدا نمیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 0 قبل از ظهر  توسط   | 

 

(( سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب

نکند ))

                                                                                                      ( استاد شریعتی )

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

واقعاً چرا؟

آخر هر روز شب است،آخر هر عمر مرگ است

آخر هر طلوعي غروب است، آخر هر وصلتي غروب است

آخر هر نيرنگي روز است، آخر هر صداقتي شب است

آخر هر انسانيّتي مرگ است

در آخر صداقتها را كشتيم، آب نيرنگ بر حيله ها داديم و معرفت را ژنده پوش شهر خيال كرديم ...

به راستي چه مي گذرد ...

چه كوتاه است عمر يكرنگي و چه بي پايان است نامردي. واقعاً چرا ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 0 قبل از ظهر  توسط  

خدايا! چگونه زيستن را به من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط  

شیطنت عشق

 

بگذار تا "شیطنت عشق" چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید... هر چند آنچه معنی جز رنج و پشیمانی نباشد، اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن.

                                                                                               ( استاد شریعتی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

اول سلام و بعدش یک سلام مخصوص به بچه های گروه نظری ندارم

این اولین پستی هستش که تو این وبلاگ می نویسم و برای همه و مخصوصا بچه های گروه ارزوی موفقیت می کنم .


کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش آز  آن زندگی در

 پیش چشم های آن مرده باشد .

                                                                                    ( شانول )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

هرگز...هرگز

دل من دست بردار
دیگه بسه انتظار
دیگه هی اسمشو , تو به یاد من نیار
اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن
دل من دل من منو دربدر نکن

دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد
باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد
دل من اینجوری آخه تنها می مونی

دل من غم تو واسه من خیلی تلخه
میدونم تنهایی ، آخه تنهایی سخته
دل من اگه ما عشقو از سر نگیریم
یه روزی من و تو هر دو تنها می میریم

دل من اون دیگه نمی یاد
بهتره عاشق بشی
باز دوباره من و تو

نه ديگه،هيچوقت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط  

قشنگترين روز عمر:

نميدونم هر کدوم از شما چند سال از خدا عمر گرفتيد،حتماً توي اين چند سال روزهايي بوده که به عنوان " قشنگترين روزهاي عمرتون" ازشون ياد ميکنيد.نميدونم تعدادشون چندتاس و اصلاً تاريخشون يادتون مونده يا نه؟مال من يک دونه بيشتر نبود....

 

امروز خيلي دلم تنگه،براي فرصتي که ميتونستم داشته باشم. "شنبه 16 آبان 1383" قشنگترين روز عمر من بود،اولين و آخرين بار که احساس کردم "منم وجود دارم..."

 شايد اگه بدونيد اون اتفاق چي بود به من ميخنديد.ميدونم اين بي ارزشترين و پيش پاافتاده ترين و تکراري ترين اتفاق براي يک پسر جوونه، ولي ديگه نميخوام اين حس رو تجربه کنم.

دعا نميکنم پيشم برگرده،چون اصلاً يک لحظه هم پيش من نبود.

 فقط دعا ميکنم هرجا و با هرکسي که هست،لحظه هاي خوبي رو تجربه کنه و توي اين لحظه ها خودش رو خوشبخت ترين آدم دنيا بدونه...

شما هم دعا کنيد خدا درد بي درمون اين پسر ديوونه رو قابل تحملتر کنه....

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 1 قبل از ظهر  توسط گروه نظري ندارم 

شکايت نامه

نميدونم اصلاً خدا وجود داره يا نه؟شايد فکر کنيد دارم کفر ميگم، اگه قبلاً از من هم ميپرسيدن ميگفتم :"آره هست،به همه ي ما و کارهامون احاطه داره".ولي الان واقعاً نميدونم هست يا نه…

وقتي به خودم و اونچه به من گذشت نگاه ميکنم، ميبينم خدا منو فراموش کرده.مگه من توي اين دنيا ازش چي خواستم که اينجوري با من رفتار کرد؟خودش که از رگ گردن به من نزديکتر بود،لابد از قلب من خبر داشت،ميدونست چي توش ميگذره.

چه فايده ؟خداي من که گوش نداره حرفاي منو بشنوه،چشم هم نداره که ببينه.

شايد ميخواست امتحانم کنه،پس اين که ميگن خدا از گذشته و حال و آيندۀ ما خبر داره همش دروغه. اگه هم ميخواست امتحان کنه،ديگه تموم شد،ديگه از اين غلط ها نميکنم، يعني خودمو لعنت کردم که نشم...

فکر کنم اگه 1% هم دنبال انجام گناه بودم،خدا بيشتر منو کمک ميکرد تا به هدفم برسم....

 

ای خدا آه ای خدا ، از توی آسمونا
گوش بده به درد من ، که میخوام حرف بزنم
واسه یک روزم شده ، سکوتم رو بشکنم
ای خدا خودت بگو ، واسه چی ساختی منو؟
توی این زندون غم ، چرا انداختی منو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 1 قبل از ظهر  توسط گروه نظري ندارم