وقتی به گروه نگاه می کنم تعجب می کنم چون این وبلاگ گروهی ولی همه ی زحمتاش رو دوش یکی به اسم اقا مهرداد گل . خسته نباشی عزیز . شرمنده که نمی تونم مطلب بنویسم . واقعا ممنون که هنوز این وبلاگ و زنده نگه نداشتی . موفق باشی و به زودی منم هم میام .
تنها بلاگي معتقد است نظرات شما براي خودتان محترم است،نه براي ما
وقتی به گروه نگاه می کنم تعجب می کنم چون این وبلاگ گروهی ولی همه ی زحمتاش رو دوش یکی به اسم اقا مهرداد گل . خسته نباشی عزیز . شرمنده که نمی تونم مطلب بنویسم . واقعا ممنون که هنوز این وبلاگ و زنده نگه نداشتی . موفق باشی و به زودی منم هم میام .
سلام؛
نميدونم چي دارم مينويسم،ولي ميدونم چي بايد بنويسم.اينم يکي از ويژگيهاي آدماي ديوونه س ديگه.
شايد اين مطلب يه ذره طولاني بشه، ولي از بچه هاي گروه ميخوام تا ته اين مطلب رو بخوونن.
الان که دارم مينويسم،شنبه س ،ساعت 2:29 بعد از ظهر.نميدونم کي ميتونم پست کنم.
نميدونم کي به اين نتيجه رسيدم.اصلاً نميدونم يه دفعه به اين نتيجه رسيدم يا به مرور زمان.فقط اينو ميدونم که اين درد از قبل با من بود.
چون اين درد پيوسته بوده، نخواستم توي چند تا پست دردم رو بنويسم....
๏مهرداد๏
گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست
گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی
خدایا دیگر طاقت دوری دوری و انتظارم نیست
اگر باز هم.......اگر باز هم او
قلبم خسته است........خسته تازه التیام یافته!!!
آخر مگر تا کی کجا
می توان این قلب خسته را وصله کرد؟؟؟
روزی می رسد که که دیگر وصله ای بر آن نتوان کرد
آن وقت چه کنم خدایا...!!!!
میدانی که با تو ام
با تویی که تو غربت دلت گرفته
حرفهایت دلم را لرزاند چون قدیما
اشک مریز گریه مکن
با تو هستم و می مانم در کنارت
اکنون دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست
آن دورها.......اما چه نزدیک
من دیگر چه دارم که بمانم؟!
همه چیز در دست توست...
می ترسم که بیایم.....
و چون سر رسم باز سرابی بیش نبینم....
خود میدانی که چه سخت است

با عرض شرمندگی یه چند وقتی نبودم . مشکل داشتم امیدوارم که از این به بعد بتونم بیشتر فعالیت کنم بشم از مهرداد عزیز هم ممنون که تو این مدت وبلاگ و سرپا نگه داشت
مهرداد جان من شماره تلفن و تو میلی که برات زدم نوشتم . خوشحال می شم که صدات و بشنوم .
فعلا دوستان ............................
من خالی از عاطفه و خشم
خالی از خويشی و غربت
گيج و مبهوت بين بودن و نبودن
عشق آخرين همسفر من ؛ مثل تو ؛ من و رها کرد
حالا دستهام مونده و تنهايی من
ای دريغ از من؛ که بی خود مثل تو گم شدم؛ گم شدم تو ظلمت تن
ای دريغ از تو که مثل عکس عشق ؛ هنوز هم داد می زنی تو آيينه من
وای ! گريه مون هيچ؛ خنده مون هيچ! باخته و برنده مون هيچ
تنها گوش تو مونده ؛ غير از اون هيچ
ای ! ای مثل من تک و تنها! دستامو بگير که عمر رفت
همه چيز تويی ؛ زمين و آسمون هيچ
با تو می بينم؛ همه بود و نبود ؛ بيا پر کن منو ای خورشيد دلسرد
بی تو می ميرم! مثل قلب چراغ؛ نور تو بودی ! کی من و از تو جدا کرد
.gif)
باور کنید منتظرم
نام : گمنام
شهرت : آواره
شغل : عاشق
نام پدر: پريشان
نام مادر: گريان
نام خواهر : نگران
نام برادر: انتظار
نام دوست : بی خيال
محله : از ديار فراموش شدگان
درد : سکوت
غزل : آه
دبيرستان : عاشقان
جرم : به دنيا آمدن
محکوم : به زنده ماندن
نشانی :شهر صفا ، ميدان وفا ، بزرگراه محبت ، خيابان آشنايي ، چهارراه سرگردانی ، کوچه عشق ، پلاک بيکران ، منزل چشم انتظار

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد. به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت : راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟
انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است.
انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!
حس خوب با تو بودن،ديگه با من آشنا نيست
شعر خوب از تو گفتن، ديگه سوغاتي من نيست
من همونم که يه روزي واسه چشمات خونه ساختم
وسه بوسيدن دستات،همه زندگيمو باختم
توي رودخونه ي قلبت،قايق من رفتني بود
من از اول ميدونستم،قايقم شکستني بود
واسه قلب صد تا عاشق،زير پنجرت ميخوندم
توي هر شهري که بودي،من مسافرت مي موندم
اگه باروني نباشه وسه ريشه ي درختم
تو نياز تو ميموندم، تا بباري روي بختم
توي رودخونه ي قلبت،قايق من رفتني بود
من از اول ميدونستم،قايقم شکستني بود
قامت خوب و قشنگت،شده درمون تب من
سفرت بي انتها بود،وسه قصه ي شب من
چيز تازه اي ندارم که به پاي تو بريزم
دست خوب مهربوني، ياورت باشه،عزيزم

امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست