تبليغاتX
نظــــــــــری ندارم...

نظــــــــــری ندارم...

تنها بلاگي معتقد است نظرات شما براي خودتان محترم است،نه براي ما

خسته م،خيلي خسته م

سلام؛

نميدونم چي دارم مينويسم،ولي ميدونم چي بايد بنويسم.اينم يکي از ويژگيهاي آدماي ديوونه س ديگه.

شايد اين مطلب يه ذره طولاني بشه، ولي از بچه هاي گروه ميخوام تا ته اين مطلب رو بخوونن.

الان که دارم مينويسم،شنبه س ،ساعت 2:29 بعد از ظهر.نميدونم کي ميتونم پست کنم.

نميدونم کي به اين نتيجه رسيدم.اصلاً نميدونم يه دفعه به اين نتيجه رسيدم يا به مرور زمان.فقط اينو ميدونم که اين درد از قبل با من بود.

 

چون اين درد پيوسته بوده، نخواستم توي چند تا پست دردم رو بنويسم....

 

 

 ๏مهرداد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 4 قبل از ظهر  توسط گروه نظري ندارم  | 

قشنگترين روز عمر:

نميدونم هر کدوم از شما چند سال از خدا عمر گرفتيد،حتماً توي اين چند سال روزهايي بوده که به عنوان " قشنگترين روزهاي عمرتون" ازشون ياد ميکنيد.نميدونم تعدادشون چندتاس و اصلاً تاريخشون يادتون مونده يا نه؟مال من يک دونه بيشتر نبود....

 

امروز خيلي دلم تنگه،براي فرصتي که ميتونستم داشته باشم. "شنبه 16 آبان 1383" قشنگترين روز عمر من بود،اولين و آخرين بار که احساس کردم "منم وجود دارم..."

 شايد اگه بدونيد اون اتفاق چي بود به من ميخنديد.ميدونم اين بي ارزشترين و پيش پاافتاده ترين و تکراري ترين اتفاق براي يک پسر جوونه، ولي ديگه نميخوام اين حس رو تجربه کنم.

دعا نميکنم پيشم برگرده،چون اصلاً يک لحظه هم پيش من نبود.

 فقط دعا ميکنم هرجا و با هرکسي که هست،لحظه هاي خوبي رو تجربه کنه و توي اين لحظه ها خودش رو خوشبخت ترين آدم دنيا بدونه...

شما هم دعا کنيد خدا درد بي درمون اين پسر ديوونه رو قابل تحملتر کنه....

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 1 قبل از ظهر  توسط گروه نظري ندارم 

شکايت نامه

نميدونم اصلاً خدا وجود داره يا نه؟شايد فکر کنيد دارم کفر ميگم، اگه قبلاً از من هم ميپرسيدن ميگفتم :"آره هست،به همه ي ما و کارهامون احاطه داره".ولي الان واقعاً نميدونم هست يا نه…

وقتي به خودم و اونچه به من گذشت نگاه ميکنم، ميبينم خدا منو فراموش کرده.مگه من توي اين دنيا ازش چي خواستم که اينجوري با من رفتار کرد؟خودش که از رگ گردن به من نزديکتر بود،لابد از قلب من خبر داشت،ميدونست چي توش ميگذره.

چه فايده ؟خداي من که گوش نداره حرفاي منو بشنوه،چشم هم نداره که ببينه.

شايد ميخواست امتحانم کنه،پس اين که ميگن خدا از گذشته و حال و آيندۀ ما خبر داره همش دروغه. اگه هم ميخواست امتحان کنه،ديگه تموم شد،ديگه از اين غلط ها نميکنم، يعني خودمو لعنت کردم که نشم...

فکر کنم اگه 1% هم دنبال انجام گناه بودم،خدا بيشتر منو کمک ميکرد تا به هدفم برسم....

 

ای خدا آه ای خدا ، از توی آسمونا
گوش بده به درد من ، که میخوام حرف بزنم
واسه یک روزم شده ، سکوتم رو بشکنم
ای خدا خودت بگو ، واسه چی ساختی منو؟
توی این زندون غم ، چرا انداختی منو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 1 قبل از ظهر  توسط گروه نظري ندارم