حس خوب با تو بودن،ديگه با من آشنا نيست
شعر خوب از تو گفتن، ديگه سوغاتي من نيست
من همونم که يه روزي واسه چشمات خونه ساختم
وسه بوسيدن دستات،همه زندگيمو باختم
توي رودخونه ي قلبت،قايق من رفتني بود
من از اول ميدونستم،قايقم شکستني بود
واسه قلب صد تا عاشق،زير پنجرت ميخوندم
توي هر شهري که بودي،من مسافرت مي موندم
اگه باروني نباشه وسه ريشه ي درختم
تو نياز تو ميموندم، تا بباري روي بختم
توي رودخونه ي قلبت،قايق من رفتني بود
من از اول ميدونستم،قايقم شکستني بود
قامت خوب و قشنگت،شده درمون تب من
سفرت بي انتها بود،وسه قصه ي شب من
چيز تازه اي ندارم که به پاي تو بريزم
دست خوب مهربوني، ياورت باشه،عزيزم

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 2 قبل از ظهر  توسط


