من خالی از عاطفه و خشم
خالی از خويشی و غربت
گيج و مبهوت بين بودن و نبودن
عشق آخرين همسفر من ؛ مثل تو ؛ من و رها کرد
حالا دستهام مونده و تنهايی من
ای دريغ از من؛ که بی خود مثل تو گم شدم؛ گم شدم تو ظلمت تن
ای دريغ از تو که مثل عکس عشق ؛ هنوز هم داد می زنی تو آيينه من
وای ! گريه مون هيچ؛ خنده مون هيچ! باخته و برنده مون هيچ
تنها گوش تو مونده ؛ غير از اون هيچ
ای ! ای مثل من تک و تنها! دستامو بگير که عمر رفت
همه چيز تويی ؛ زمين و آسمون هيچ
با تو می بينم؛ همه بود و نبود ؛ بيا پر کن منو ای خورشيد دلسرد
بی تو می ميرم! مثل قلب چراغ؛ نور تو بودی ! کی من و از تو جدا کرد
.gif)
+ نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384ساعت 3 قبل از ظهر  توسط
