تبليغاتX
نظــــــــــری ندارم... - خسته م،خيلي خسته م

نظــــــــــری ندارم...

تنها بلاگي معتقد است نظرات شما براي خودتان محترم است،نه براي ما

خسته م،خيلي خسته م

از وقتي بدنيا اومدم،سند يه خونه هم بنامم شد، وقتي کوچيک بودم نميدونستم اين خونه کجاست،چه شکليه يا اصلاً به چه درد ميخوره.

وقتي بزرگتر شدم فهميدم که اين خونه ي نقلي بايد با توجه به اطرافم تزئينش بشه. دوست داشتم ظرفطتش يک نفره باشه. دوست داشتم مثل خونه ي هيچکس نباشه،يعني سعي کردم هر چيز بدي که توي خونه ي ديگران وجود داره،توي خونه ي من نباشه.

گذشت؛بازم بزرگتر شدم،ديگه داشتم به خودم و خونه م افتخار ميکردم.ديگه به جايي رسيده بودم که در مقابل اطرافيانم ،خودمو بالاتر ميديدم؛شايد بشه اسمش رو بذارم يه غرور مثبت.هيچکس رو لايق نميدونستم توي اين خونه راه بدم،خيلي براش زحمت کشيده بودم........

 

..... به خودم که اومدم ديدم وقتي ميبينمش،سختيهاي زندگي برام آسون ميشه،وقتي از من دوره همه ي سختيها و مشکلات دنيا روي سرم خراب ميشه.نميدونستم بايد چه جوري بهش ميگفتم،هر چي باشه اولين بارم بود.خيلي سخت بود، پيش خودم ميگفتم به مرور زمان خودش ميفهمه.....

 

شب شد و باز هواي تو،پيچيده توي خاطرم

نميدونم به کي بگم دلم  هواخواه تو بود

 

13 ماه گذشت؛

قبلاً بهش گفته بودم که "يه خونه دارم که نه استخر داره،نه سونا، نه هزار و يک چيز ديگه،ولي هيچکس خونه اي مثل من نداره"  گفته بود با صاحبخونه ي قبلي ش قهر کرده و الان توي خونه ي کسي زندگي نميکنه.پيش خودم گفتم:وقتشه.براي همين نماي بيروني خونه م رو بهش نشون دادم.قشنگ احساس کردم که شوکه شده.....

ديگه آب از سرم گذشته بود،به خودم فوق آخرش اگه بگه "نه" اتفاقي که نميوفته.دلم رو زدم به دريا.

بهش گفتم:"واقعاً دوستت دارم،ميدونم جوابت منفيه،ولي در مورد من فکر کن..."تا آخر هفته بهش فرصت دادم.ولي ....

بعد از يک هفته گفت:"هموني که خودت گفتي"يعني نميخوامت."من تو رو يه جور ديگه دوست دارم"اين جمله ي آخرش داشت منو ديوونه ميکرد،مثل خواهرم دوستش داشتم اونم منو مثل برادرش دوست داشت.

ولي او نميدونست چقدر دوستش دارم و به خاطر او چه کارهايي انجام دادم.بدون اينکه خودش بدونه، خونه ي منو خراب کرد،قلبم رو شکست و رفت.او ندونست خونه ي من قلب منه.

حالا از اون خونه ي کوچيک فقط ياد بهترين دختر دنيا مونده،شايد يادش هم از سر من زياد باشه.....

 

يک شب سرد و غمگين،بار سفر رو بستي

از شهر من تو رفتي،قلب منو شکستي

 

حق دارم ديوونه بشم،نميخوام دوباره شکايت نامهبنويسم،فقط يه سئوال از خدا داشتم؛

من چه گناه بزرگي توي زندگيم مرتکب شده بودم؟کدوم حق رو ناحق کردم؟دل کدوم آدمي رو شکستم که اين جوري مستحق دل شکستن بودم؟

 

همون جوري که اون دختر رفت و توي غبارهاي اين دنياي مجازي گم شد منم ميرم.خاطرات خوبي باهاتون داشتم.

 

خوشحال شدم از اينکه يه ظهر جمعه با فرزين چت کردم.اسم فرزين توي کتاب رکوردها ثبت شده،چون اولين کسي بود که گفت نظري ندارم؛

اميدوارم يه روز که فهميدي معناي واقعي عشق چيه،عاشق بشي.

 

خوشحال شدم از اينکه صداي سجاد رو شنيدم.کار وبلاگ رو ادامه بده منم بهت سر ميزنم،شايد برات کامنت نذارم،ولي حتماً نوشته هات رو ميخونم.اگه خواستي UserName و PassWord سايت وبگذار رو برات ميل ميکنم.

فکر کنم در مورد مسائلي که من روش فکر ميکردم،شما هم فکر ميکرديد،يعني افکارمون بهم نزديک بود.سعي کن افکار مشترکمون رو اجرا کني.

اميدوارم ديگه هيچوقت از تنهايي حرف نزني و هميشه به زندگي اميدوار باشي.

 

در مورد مهسا هم بايد بگم که هيچوقت به ما اعتماد نکرد، هيچوقت توي وبلاگ به ما کمک نکرد، هيچوقت هم من باهاش برخورد نداشتم.تا جايي که يادمه نوشته بود: "قدر باباهاتون رو بدونيد."بهرحال اميدوارم از خر شيطون پياده شده باشه و به زندگي اميدوار باشه.

دل شکسته ي من هميشه به ياد شما هست.آرزوي بهترينها رو براي شما دارم(البته اگه خدا صداي منو بشنوه)

اگه خواستيد براي من آرزويي داشته باشيد،لازم نيست.هر وقت به ياد من افتاديد،فقط اين جمله رو تکرار کنيد:

۩ خدايا؛ کاري کن که هيچوقت سختيهاي زندگي باعث نشه چشماي فـرانک خيس بشه ۩

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 4 قبل از ظهر  توسط گروه نظري ندارم  |